آثار عاطفي طلاق بر روي كودك
پولاك (1968) در اين مورد مي نويسد كه يكي از آثار عاطفي طلاق بر كودكان اين است كه انجام و هماهنگي خانوادگي را از انان مي ستاند . (آدامز ، 1985)
شلسينگر (1966) نيز مي گويد ، انزوا طلبي و شركت نكردن در امور اجتماعي مدرسه و فعاليتهاي فوق برنامه نيز از جمله آثار طلاق بر كودك در مدرسه است . (همان منبع )
به طور كلي بچه ها معمولا ، در غيبت پدر غمگين ، عصبي ، و در نهايت افسرده مي شوند . ( ادوارد تايبر،1377). كه به اختصار توضيح مي دهيم :
غمگيني : يكي از واكنشهاي متداول و معمول اكثر بچه هاي زير 8 سال در مقابل طلاق ، غمگيني است . مدت زمان كمي پس از آنكه پدر خانه را ترك مي كند ، بچه ها احساس كسالت و غمگيني مي كنند ، به ويژه اگر ملاقاتهاي پدر منظم و پيوسته نباشد . اين گونه بچه ها اغلب بغض به گلو دارند و زياد گريه مي كنند و ظاهرا نيازي ارضا نشدني به نوازش و اعتماد به نفس دارند . (همان منبع )
ممكن است براي خانواده پيشين خود دلتنگ شود و بخواهد آنها دوباره با هم زندگي كنند . (جيني فرنتس رنسوم ، 1957)
خشم : يكي از واكنشهاي متداول بچه هاي بزرگتر و نوجوانان خشم است . اين به ويژه در پسرهاي 8 تا 12 ساله كه پدر پس از طلاق آنها را ترك مي كند ، ديده مي شود. عدم حضور پدر ، پس از طلاق سبب غمگيني و عصبيت در بچه ها مي شود كه چنانچه تشديد گردد ممكن است عواقب ترسناكي به بار آورد از آن جمله احساس عدم امنيت است كه به علت فقدان كنترل روي بچه به وجود مي آيد . (ادوارد تايبر ، 1377)
گوشه گيري : ممكن است گوشه گيري و كنار ه گيري كند تا از اين راه احساسات خود را از ديگران پنهان سازد . (جيني فرنتس رنسوم ،1957 )
سردرگمي: ممكن است نفهمد چه انتظاراتي بايد داشته باشد و چه چيزهايي را بايد بپذيرد ، و كدام احساسات و عواطفش درست است . ( همان منبع )
ترس : ممكن است بپرسد آيا همان گونه كه آنها از هم جدا شدند ، روزي مرا هم رها مي كنند ؟ آيا همان گونه كه از همديگر خوششان نمي آيد ، ممكن است مرا دوست نداشته باشند ؟ آيا روزي من هم بايد از اين خانه بروم ؟ آيا ممكن است نتوانم يكي از والدينم را ببينم ؟ آ يا باز هم كلاس موسيقي يا كلاس زبان مي روم؟ (همان منبع)
اما مهمترين و جدي ترين واكنش بيماري افسردگي است . پسران و دختراني كه به سبب طلاق پدر خود را از دست مي دهند از درون دچار خلا و كمبود عميقي مي گردند كه ممكن است با دريافت محبت كمتري از جانب مادر به علت حجم شديد مسئوليت هاي جديد كه برايش پيش آمده افزايش يا بد و به كم شدن اعتماد به نفس و در نتيجه افسردگي منتهي گردد. و مظاهر افسردگي در كودكان به نحوه هاي زير تجلي مي كند :
1- عاطفي : بچه هاي افسرده معمولا اندوهگين و بغض به گلو بوده ، به كوچكترين حرفي به گريه مي افتند .
2- انگيزشي : به علت انجام ندادن تكاليف مدرسه و نداشتن انگيزه اي براي مطالعه ، نمرات و سطح درسي آنها پايين مي آيد و همچنين نسبت به بازي و ساير فعاليتها هم بي علاقه مي شوند.
3- جسمي : اغلب اشتهاي خود را از دست داده و رغبتي به غذا خوردن ندارند . و اغلب از معده درد ، سردرد ، يا احساس كسالت رنج مي برند .
4- مشكل شناختي : گمان مي برند به هر كاري دست بزنند با شكست رو به رو مي شوند . (ادوارد تايبر ، 1377)
نگرانيهاي كودكان
« اگر بچه خوبي باشم امكان داره بابا و مامان با هم آشتي كنند »
كوشش كودكان معمولا بر اين است كه تا آنجا كه مي توانند از جدايي پدر و مادر جلوگيري نمايند و بعد از طلاق پيوسته اميدوارند انها بار ديگر با هم ازدواج كنند . چنانچه والدين كودك را مطمئن نسازند كه امكان ازدواج مجدد وجود ندارد ممكن است روياي تجديد پيوند تا سالها بعد از جدايي ، مسائلي را براي كودك به وجود آورد . لذا به مجرد آنكه طلاق قطعي و عملي مي شود بايد موضوع را به كودك اطلاع دهند و اضافه كنند كه كار تمام است ديگر از آنها كاري ساخته نيست . (ادوارد تايبر ،1377 )
« اگر بچه خوبي بودم امكان داشت بابا و مامان از هم جدا نشوند.»
اغلب بچه ها بر اين گمانند كه آنها مسئول طلاق والدين خود مي باشند . پدر و مادر بايد انتظار چنين بازتابي را از جانب بچه ها داشته باشند و سعي كنند اين باور را از ذهن آنها دور كنند . آنها موظفند مسئله احساس گناه را مطرح ساخته ، موضوع را بشكافند و به بچه ها اطمينان دهند كه به هيچ وجه مسئول تصميم گيري بزرگترها نيستند . ( همان منبع )
چرا بچه ها احساس مسئوليت مي كنند ؟ چرا اكثر بچه هاي 4 تا 10 ساله تصور مي كنند گناه طلاق پدر و مادر به گردن آنهاست ؟ دلايل متعددي وجود دارد . اول اينكه بچه ها اغلب در طرز فكر خودمحور هستند . (ادوارد تايبر ،1377 )
اين اصطلاح به معناي خودخواهي نيست ، فقط مبين عدم توانايي كودك در دين قضايا از دريچه چشم ديگري است .كودكان پدر و مادر را متعلق به خود مي دانند . از چگونگي رابطه پدر و مادر با يكديگر تصورات بسيار گنگي دارند . وقتي پدر و مادر دعوا يا جدل مي كنند مستقيما به كودك بر مي خورد . چون او به احساسات خود واقف است نه به احساسات پدر و مادر . (ايوت و الچاك ، 1366)
بچه هاي خردسال مي پندارند ثقل دنيا هستند در سالهاي اول زندگي ، تجربه عملي آنها اين است كه دنيا گرد آنها مي چرخد و به علت نا كامل بودن و نداشتن رشد ذهني كافي ، نمي توانند درك كنند اين بزرگترها هستند كه تصميم مي گيرند . (ادوارد تايبر ، 1377)
كودك اعتقاد دارد كه احتمالا سبب هر اتفاقي است كه مي افتد . كودك است كه احساس مي كند ديگر دوستش ندارند و او را لايق محبت و احساس مي كند كه احتمالا خودش به نحوي باعث اين قطع رابطه شده . ( ايوت و الچاك ، 1366 )
عوامل ديگري هم وجود دارد كه بچه ها ممكن است به دليل آن خود را مسئول جدايي والدين بدانند . بارها اتفاق افتاده بچه ها به هنگام عصبانيت ، در دل ، آرزوي مرگ والدين ، دور شدن يا جانشين شدن آنها توسط پدر و مادر تخيلي خود را نموده اند . آنها بعدا بيان اين احساسات معصومانه را دليل طلاق پدر و مادر مي دانند . (ادوارد تايبر ، 1377 )
احساس بچه ها پس از جدايي پدر و مادر
همه بچه ها پس از جدايي پدر و مادر دچار افكار و احساساتي نظير «مامن و بابا تمام مدت در حال دعوا هستن ، مامان گفت كه بابا امروز آنها را ترك مي كنه . آيا من هم بايد برم ؟ اما دوست ندارم جايي برم ، ترجيح مدم بابا به خانه برگرده . آيا امكان داره مامان هم به جاي ديگري بره ؟ شايد بابا و مامان از دست من عصباني هستن خدايا از تنهايي وحشت دارم » مي شوند پدر و مادرها بايد اين نكته را پيش بيني كنند كه ناراحتي بچه هاي 3 تا 7 ساله ناشي از به خطر افتادن و تهديد امنيت شخصي آنهاست .
هم دختر بچه ها و هم پسر بچه ها با خيس كردن مكرر رختخواب و مكيدن انگشت ، هراس از تاريكي و چسباندن خود به پدر و مادر احساس نا ايمني عميق خود را نشان مي دهند . ( ادوارد تايبر،1377)
چگونه كودكان هراس ناشي از دست دادن عشق پدر و مادر را ابراز مي كنند ؟
والدين با توجه به الگوهاي رفتاري كودك مي توانند به نگراني ناشي از تنهايي او پي ببرند . در درجه اول جداييهايي كه طفل در طي روز به راحتي مي پذيرفت پس از طلاق برايش نفرت آور مي شود ، مثل رفتن به مدرسه ، تنها ماندن با پرستار يا حتي ماندن در رختخواب به هنگام شب . بچه چهار ساله اي كه قبلا با شوق و اشتياق از ماشين پياده مي شد و به مهد كودك مي رفت . پس از جدايي به پدر و مادر مي چسبد و حاضر نيست از ماشين پياده شود . هر غيبتي ، حتي اگر كوتاه باشد اين وحشت را به دل كودك مي اندازد كه ممكن است پدر و مادر ديگر بر نگردند . والدين معمولا در مقابل چنين رفتارهايي خشم و بي قراري از خود نشان مي دهند كه گناهي هم متوجه آنها نيست . پدر يا مادر مستاصل معمولا از بهانه جويي هاي پي در پي طفل عصباني و خسته شده ، او را تهديد يا تنبيه كنند . در مقابل اين خشونت ، بچه ها كه خود را نيازمند به نوازش مي بيند احساس مي كنند كه پدر و مادر آنها را رد كرده يا از خود دور مي سازند . اين واكنشها سبب مي شود بچه بيشتر احساس تنهايي كند و از رها شدن وحشت نمايد . در چنين موقعيتي به دليل نياز كودك به دريافت اعتماد به نفس بيشتر ، خواهشها و زياده طلبي هايش رو به افزايش مي گذارد و متاسفانه او را بيش از گذشته از پدر يا مادر دور و بيگانه مي كند . (ادوارد تايبر،1377)